چند رباعی از خیام

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

ـــــــــــــــــ

بر خیز و مخور غم جهان گذران
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

ــــــــــــــــ

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک‌دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
با هفت‌هزارسالگان سر بسریم

ـــــــــــــــــ

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید:
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

ـــــــــــــــ

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی

ـــــــــــــــــ

ماییم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینه‌ی زنگ‌خورده و جام جمیم

ـــــــــــــــــــ

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 

بزرگداشت خیام نیشابوری

6
درباره

به بزم ساده‌ ما ای چراغ ماه بتاب

قدرت گرفته از بلاگیکس ©